یادداشتهای شخصی دکتر آل یاسین
روزهائي به رنگ شفق قسمت هشتم مقدمه : این زمیني که در چنگ و دندانش اسیر شده ام ، خیالی تر از اندیشه ی خوف ناک من است... فقط کمی جاذبه دارد...فقط کمی...در همین حد که سیب را به سوی خود روانه کند... اما این سیب ، روزگاری انسان را روانه ی زمین کرد...وهبوط... به راستی چرا چنين چرخه ای دارد این جاذبه... بايد قبول کنی ، در روزگاری که اگه از خواب سر صبح و شبت بزنی باز هم به خیلی از کار هايت نمیرسی و سخته ، خیلی از چیز هارو به یاد داشته باشی اما در هرسني كه باشي ، توقع داري دوستان و آشنايانت ، كه دوستت دارند زادروزت را تبريك و شادباش بگويند و تو هم مقيد به تبريك گفتن شوي 29 اسفند ( شب عيد) زادروز من است همچنين سالگشت وبلاگم ، هموني كه منو وتو را با هم رفيق كرد !! تاريخ نويس مشهور يوناني مينويسد : "در ميان همه ي روزهاي سال ، روزي كه بيش از همه توسط ايرانيان جشن گرفته ميشود ، شادي مي آفريند و دلها را بهم نزديك ميكند ، زادروز آنان است ". الان كه 45 بهار از زندگيم را سپري كرده ام و در آستانه ي ورود به 46 سالگي هستم ، جشن زادروزي به زيبائي و خاطره انگيزي جشن تولدم در 29 اسفند سال 1366 ، در منطفه ي عملياتي حلبچه ، بخود نديده ام و ازآن لذت و حظ نبرده ام. اما : روزهائي به رنگ شفق "" آقاي موسوي اعلام آماده باش صددرصد كردند و نقشه ي عملياتي را كه حمله از 5 محور به مواضع دشمن در شمال غرب كشور بود را به تفصيل توضيح دادند ، توضيحات و توجيهات لازم را ارانه نمودند ، اما در دل بيقرار من ، غوغائي بود و هزاران سوال بي جواب . بچه هاي تخريب در 5 گروه عملياتي تقسيم شدند و ملزومات خود را مي بايستي آماده ميكردند . شب 24 / 12/ 1366 در محل مهديه ي تخريب ، غوغائي بر پا بود . محفل حنا بندان - نوشتن وصيت نامه ها - محفل انس با خدا - خداحافظي دوستان تخريبچي با هم . شايد ديدن اين صحنه ها ، زيباترين و باشكوهترين صحنه هاي خلق شده توسط نوع بشرباشد . وهمين يك صحنه ، توجيهه خلقت انسان را كفايت ميكند . انگار بعد از اين خدا حافظي ها ، ديگر فرصتي براي ديدار مجدد باقي نمي ماند و به قولي شمارش معكوس شروع شده است . و هر كس از ديگري قول شفاعت ميگرد . و.... بعد از نماز صبح 24/12 / 1366 " اي كاروان آهسته رو ، كارام جانم ميرود " را از بلند گوي مهديه گذاشته بودند . اتوبوسها آماده شده بودند واكيپ هاي عملياتي در ميان گريه و زاري بقيه بچه ها كه سازماندهي نشده بودند و آخرين وداع ها و آخرين بوسه ها و اخرين در آغوش كشيدنها ، يكي يكي سوار اتوبوس شديم و كاروان آهسته از پايگاه تخريب خارج شد و مسير محل عمليات را در پيش گرفت . كاروان تخريب از شهرهاي سقز – ايوان دره – سنندج – كامياران – و پاوه گذشت و.. همچنان در مسير منطقه عملياتي به حركت ادامه ميداديم ، هوا روشن شد و روز 25 اسفند هم را ديدم ، خود را درميان جاده هاي مارپيجي و سر بالائي كوهاي سر به فلك كشيده ، با شيب تند ديدم . جرات نگاه به دره هاي اطراف مسير را نداشتم ، تا به حال با چنين جاده هاي مخوف و ترسناكي برخورد نكرده بودم . در موقعيتي ،اتوبوس ها ازحركت بازايستادند و قادر به رفتن اين شيب تند را نبودند، از آنها با سرعت پياده شديم و با وسايل همراه ، پياده به سمت منطقه ي عملياتي حركت كرديم . كم كم صداي غرش توپخانه ها و انفجار گلوله ها ، بگوش نزديك و نزديكتر مي شد و خبر رسيد كه ديشب تيپ سپاه بدر عراق ، عمليات را شروع كرده است . ساعت ها راه پيمائي كرديم و حالا ، مرتب زير آتش دشمن از زمين و هوا قرار داشتيم ، هواپيماهاي دشمن مرتب بمياران ميكردند و ترس زدن بمب شيميائي ، گاهي فرماندهان را غافلگير ميكرد . در مسير كوهپيمائي ، هركس رازو نياز و زمزمه اش را با معبود شروع كرده بود و هيچكس نمي دانست ثانيه هاي آينده چه اتفاقي براي او ويا دوستانش خواهد افتد و لحظه هاي توبه واستغفار و معامله با خدا شروع شده بود و هر كس حال و هوائي داشت .يكي از بجه ها فرياد بر آورد كه الان ما از كشور خارج شده ايم ودر عراق هستيم و خدا را شكر ميكنيم كه يك سفر خارجه را نصيب ما كرد !! همه از حال وهواي خودشان در آمدند و قهقه هاي خنده فضا را شكست . باز بمبارانها شروع شد ، محمد حاتمي ، دانشجوي پزشكي همترم و همراهم ، بشدت دچار موج انفجار شد و خيلي ها مجروح شدند ، با صحنه هاي دلخراشي مواجه بودم و دوستم را تنها بدست امداگران سپرده و مسير كوه سر به فلك كشيده ، اما مهم از نظر عملياتي را در پيش گرفتيم ، اين كوه مسلط به دشتي است كه شهرهاي عراق در آن دشت واقع شده است ، و پاشنه ي آشيل اين عمليات محسوب ميشود . كوهاي سر به فلك كشيده ، مملو از درخت بودند و سرسبزي خاص آن ، منظره اي زيبائي ايجاد كرده بود . باز يكي ندا داد برادران : مناظق كرد نشين عراق جزء زيباترين مناطق جهان است و بخاطر همين ، رژيم صهيونيستي روي اين منطقه خيلي سرمايه گذاري ميكند و الان شما به بركت جنگ ، پا به قطعه اي از بهشت كه خداوند در شمال عراق خلق كرده ودر اختيار كردها قرار داده گذاشته ايد!!! . گهگاهي اينگونه مزاح ها و شوخي ها ، موجب خنده ي رزمندگان و رفع خستگي شان مي شد !! جلوتر كه ميرويم ، با كاروان شهداء تيپ بدر برخورد ميكنيم ، آنها شهدا ء را مانند بار هيزم در دو طرف اسب بسته بودند و به عقب مي بردند ، از فرصت استفاده ميكنم و اطلاعاتي از يكي از مبارزين كرد ميگيرم و او بخاطر اعتماد و اعتقاد ، اطلاعات لازم را ميدهد .و آن اينكه نزديك خط هستيم و بايد انتظار هر حادثه اي را داشته باشيم و داريم به شهر حلبچه عراق نزديك ميشويم . فرمانده لشكر ويژه شهدا ، حاجي آقاي منصوري در جلوي ستون حركت ميكرد و گردان هاي عملياتي به اضافه ما تخريبچيان در همان ستون ، پشت سر او مسير مارپيجي را ميپيموديم ، ما ابتداي ستون بوديم و انتهاي آن با چشم ديده نمي شد ... آنقدر به سمت قله كوه حركت كرديم كه ساعت 12 شب شد ، و خودم را در ميان برف ها ديدم ، دستور توقف در نوك قله كوه و ميان برفها داده شد و اينكه مي توانيم ساعتي استراخت كنيم . كيسه خوابم را كه همراهم بود درآوردم و به درون آن خزيديم تا رفع خستگي نمايم . بعضي از رزمندگان ، بعلت سختي مسير و خستگي ، وسايل خود را از جمله كسيه خوابشان را انداخته بودند و اكنون در آن سرما و ميان برف ، از سوزسرما داد وبيداد ميكردند و مجبور به تهيه آتش شدند و دور آتش حلقه زدند ، سوز سرما بر استتار غلبه كرد و زدند زير هر چه استتاره!!! . من كه جرات نكردم سرم را از كسيه خواب بيرون بياورم ، فقط با خودم غور زدم كه بلاخره الكي مارا به كشتن ميدن !!! صبح زود بيدار شديم و بعد از نماز به راهمان ادامه داديم ، بهر مكاني كه ميرسيدم آن منطقه جلوتر آزاد شده بود !! .اخه بدترين و سخترين مسير را به ما داده بودند و آن تصرف ارتفاعات پوشيده از برف سونور بود . اين ارتفاعات مشرف به شهرهاي حلبچه – خرمال – دوجيله – بياره و طويله و دشت وسيع آن و سد دربنديخان عراق بود. اكنون ساعت 8 روز 26/ 12/ 1366 است ، 36 ساعت كوهپيمائي چنان خسته ام كرده كه ديگر ناي راه رفتن ندارم . پوتين هايم را در مي آورم ، تمام پاهايم تاول زده واز درد بخود مي پيچم و ديگر نمي شود كفش هايم را بپوشم . عين بچه ها گريان به طي مسير ادامه ميدهم ، خيلي ها بريده بودند و از ستون عقب مانده بودند .و آقاي منصوري ميگفت : اشكالي ندارد از بقيه ي محورها عقب مانده ايم و بايد زودتر به محل مورد نظر برسيم . خدا را شكر ميكردم كه قبل از عمليات ، دهها كيلومتر ميدويدم و خودم را آماده اين عمليات كرده بودم !!. زماني كه دوستان من در خارها ميدويدند ومن روي اسفالت و حتي حاضر نمي شدم كه پا برهنه بدوم ،حالا اينجا با مشكل مواجه شده بودم و نوبت دوستان بود به من بخندند !!! اخبار از عمليات والفجر 10 با رمز يا رسول الله خبر ميدهد و آزادي هزاران كيلومتر از مناظق عراق . اكنون ساعت 15 روز 26/12/1366مي باشد ودر مسير شهر حلبچه هستيم . صدام اين شهر 70 هزار نفري را شيميائي زده ، بعضي ها كه شيميائي شده بودند و فرار كرده بودند در اين مسير ديده ميشوند و حالشان وخيم است . به طي مسير ادامه ميدهيم ، مردم زيادي در كنار جاده ها جان داده بودند واجساد بعضي از مردم هم در دامنه كوها ديده ميشد . اجساد در كناره هاي جاده و اطراف به وفور يافت ميشود . عده اي كم هم با هر وسيله ي ممكن در حال فرار از معركه بودند روز قيامت بود هركس كه ناي رفتن داشت فرار ميكرد و به فكر عزيزان خود نبود!!! . مسير را ادادمه ميدهيم ، هزاران نفر در حال فرار از كنار ما ميگذرند و مانند برگ درخت نقش زمين ميشوند ، بازماندگانشان اجساد را رها وبه پشت جبهه فرار ميكنند !!! فاجعه اي عظيم رخ داده بود و مردم كردستان كه پيروزي رزمندگان را در شهرهاي ازاد شده خرمال – دوجيله – بياره – و طويله جشن گرفته بودند ، مورد غضب صدام واقع شده و بمباران شيميائي شده اند . به ما دستور دادند كه وارد شهرهاي عراق از جمله حلبچه نشويم . وما از ورود به شهرها خود داري كرديم و در اطراف شهر مستقر شديم . بچه هاي تخريب در دامنه كوهي مشرف به شهرحلبچه استقرا يافتند ، اما عمق فاجعه انساني و مشاهدات مجال استراحت را نمي داد و به هر نحو در پي كمك به مردم هستيم . مبهوت و حيران از اين جنايت هولناك شده ايم و بدتر اينكه كاري هم از دست ما ساخته نسيت و قادر به كمك به هزاران نفري كه جلوي چشمان ما با مرگ دست وپنجه نرم مي كنند نيستيم!!! . اصلا از ماسك زدن خودمان در آن هياهو و وانفسا غافل مانديم .و خود را در ميان زنده ها و مرده ها ي آلوده به مواد شيميائي رها كرده بوديم . و بدين علت اكثر ما هم كمابيش دچار آلودگي شيمياني شديم . دليل ايجاد اين فاجعه ، به رودست خودن ارتش عراق برميگشت ، انسداد در عمليات بيت المقدس 2 در جنوب ، آوردن تمام نيروهايش به جنوب ، و سد كردن اين عمليات و هر عملياتي از جنوب ، وحالا عمليات گسترده از شمال ، سردمداران ارتش عراق را ديوانه كرده بود . طارق العزيز وزير خارجه عراق در لندن ، خبر عمليات را راحت تكذيب ميكند چون غافلگير شده بودند و باور چنين عمليات گسترده اي را نميكردند!! . و...."" انشاالله ادامه دارد روزهائي به رنگ شفق قسمت هفتم " يك ترم را در خوابگاه دانشجوئي حجت گذراندم و جدا از خاطرات تلخ و شيرين آن خوابگاه ، تصميم گرفتم منزلي اجاره كنم ، منزل آقاي موفق را در خيابان سردادور كه 4 اتاق داشت و نسبتا در محله ي آرامي از شهر مشهد بود را به اتفاق عده اي از دوستان اجاره كرديم . يك اتاق را من اجاره كردم و بقيه اتاقها را آقايان رضا منصورخاني(داروساز) – محمد حاتمي( دانشجوي پزشكي هم ترم من ) – رضا موفق ( دانشجوي كارشناسي ادبيات ) – تيمور قادري (دانشجوي كارشناسي تاريخ ) – رضانعيمي( دانشجوي كارشناس تاريخ ) – مصطفي كريمي( دانشجوي كارشناسي الهيات ) – محمود شاهين فر( دانشجوي پزشكي) – داريوش يزداني( دانشجوي پزشكي) – رضا روشن ( دانشجوي كارشناسي زبان ) اجاره كردند . وجهه اشتراك همه ي ما ، رزمنده بودن ،همشهري بودن ، و بعضي ها در چندين عمليات شركت كرده بودند بود وبعضي ها هم مجروح بودند . ترم اول پزشكي را با سختي اما با موفقيت به اتمام رساندم و مشغول آمادگي براي امتحانات پاياني ترم دوم بودم كه بعضي از اين دوستان عازم جبهه شدند ودر عمليات بيت المقدس دو شركت كردند كه محمود شاهين فر مجروح و مصطفي(بايرام ) كريمي شهيد شد . شهادت مصطفي كريمي همه ي ما را هوائي كرده بود . مصطفي سني مذهب بود كه بدون اطلاع خانواده شيعه شده بود ، پسر آرام و متين و متدين و خوش برخوردي بود و صداي خوش تلاوت قرآنش هيچوقت از ذهنم پاك نخواهد شد . جو دانشجويان مذهبي و رزمنده دانشكده ها در زمستان سال 66 بسيار متشنج بود .شهادت كريمي كه ما او را به اسم اصليش بايرام صدا ميكرديم و خبرهاي رسيده از جبهه ها ، آرامش رواني و عاطفي ما را سلب كرده بود ، هر روز ستاد تبليغات جنگ دانشگاه هم حرف از تعطيلات دانشگاه ميزد و به اين ناآرامي ها و استرس و اضطراب و بلا تكليفي ها مي افزود . گاهي هم در بعضي دانشكده ها خبر از مخالفت با جنگ شنيده ميشد و روي تخته سياه شعارهائي مي نوشتند . منزل دانشجوئي ما هم عملا به اتاق جنگ تبديل شده بود و دوستان تا پاسي گذشته از نيمه ي شب مشغول جرو بحث در مورد جنگ بودند و نظرميدادند و براي مسئولين نسخه مي پيچاندندو از مطالعه خبري نبود ، كه اطلاعيه ي مقام رياست جمهوري آقاي خامنه اي جو دانشگاه را آرام كرد . ايشان در اين اطلاعيه تعطيلي دانشگاها را براي حضور در جبهه ملغي و غير ممكن اعلام كرده بودند . اين اطلاعيه نسبتا جو را آرام و دانشجويان را از بلاتكليفي رها كرد . وما دانشجويان پزشكي مصمم به برگزاري امتحانات پايان ترم گرفتيم . با تلاش و كوشش زياد ، و با موفقيت امتحانات پايان ترم دوم پرشكي را پشت سرگذاشتم و 28 بهمن سال 1366 ترم دوم پزشكي را به اتمام رساندم. در تاريخ 1/12/ 1366 از تخريب لشكر ويژه شهدا دعوت حضوربه جبهه را دريافت نمودم . با فرمانده تخريب آقاي موسوي كه آنموقع در مشهد بسر ميبرد و تدارك نيرو ميديد ، تماس گرفتم و ايشان از عمليات قبل از عيد گفتند و اينكه انشالله رزمندگان امسال عيدي خوبي به مردم هديه خواهند داد . خود را براي حضور در جبهه آماده كردم ، احساس كردم بايد وصيت كنم ، وقت نوشتن نداشتم پس وصيتم را در نوار كاست پياده كردم و آنرا تحويل دوست امينم دادم . روز سوم اسفند بليط قطار گرفتيم و به اتفاق آقاي محمد حاتمي همترميم رهسپار تهران و از تهران به سمت مراغه و از آنجا به مقر تخريب لشكر ويژه شهداء در نزديك مهاباد شدم . در آن چند ساعت فراغت در تهران ، سري به بيمارستان بقيه الله زديم و از رضا بهادري كه سخت مجروج بود وبستري ، عيادت كرديم . رضا از بچه هاي بجنورد وتخريب ويژه بود وسخت مجروح شده بود و در اين مدت بستري بسيار لاغر و نحيف شده بود بطوري كه از مچ پايش به او سرم وصل كرده بودند . امروز ساعت 9 صبح 6/12/1366 در مقر تخريب حاضر شدم و اززمان مجروح شدنم تا حضور مجدد ، يكسالي مي گذرد . يكسالي كه به اندازه ي قرني گذشت . عكسهاي شهداي تخريب كه مدتي كنارهم بوديم و مانند اعضاي يك خانواده ي مهربان سر يك سفره مي نشستيم خاطراتم را زنده ميكند ، سلامي ميكنم اسلام عليك اي معبد خالص ترين ومحبوبترين و مظلومترين و عاشق ترين شهداي جنگ ، سلام اي ياران آشناي سفر كرد ه ام ، سلام اي آناني كه هنگامه جلوس با شما پيوند اخوت بستم ، سلام بر تمامي شما كه هنوز خاطرات نجوايتان از در و ديوار اين مقر شنيده ميشود . من آمدم و... هنوز هم عده اي از بچه هاي قديمي مانده بودند و آنجا دور هم جمع شده بودنداز جمله :سيد علي كرمي- مصطفي حقاني – علي محمدي – جعفر عليزاده – ابراهيم نامي – محمد حسن هادي- اسكندري – محسن خداترس – مجمد قاسمي – جواد سراج – جلال فراش – باغشني – خير ابادي – اسماعيل نژاد – و.... از 6 اسفند تا 21 اسفند ، روزانه مشغول آموزش نظامي و آمادگي جسماني براي انجام عمليات آتي بوديم ، اذان صبح ( حدود 4 الي 5/4 ) بعد از نماز ، ورزش صبجگاهي را شروع ميكرديم ، مسير مقر تخريب تا مدخل ورودي شهر مهاباد حدود 15 كيلومتر بود كه ميدويديم و بر ميگشتيم ( 30 كيلومتر) ساعت 9 صبح به مقربرميگشتيم وبعد از نرمش ، صبحانه ميخورديم و طي روز مشغول آموزش مجدد تخريب ميشديم ، در طي اين مسير بسياري از تخريبچيان با پاي برهنه و در ميان خارها ميدويدند كه من هم ميخواستم تقليد كنم اما نمي توانستم ، خيلي ها با زير پوش ميان خارها غلط مي زدند و انگار نه انگار كه بدنشان غرق خون ميشد . اما آمادگي عملياتي در واحد تخريب بسيار سخت وجانفرسا بود . در طي اين مسير به ياد كساني بودم كه 5/1 سال قبل اين مسير را دوشادوش هم ميدويديم . دهها شهيدي كه اين مسير را طي ميكردند و ياد وخاطره آنان نيرو و انگيزه طي مسير را برايم صد چندان ميكرد . ياد شهيد توفيقي – شهيد سجاد – شهيد سپهبدي – شهيد خرسند – شهيد نامني – شهيد محمدي – شهيد وظيفه – شهيد غلامي – شهيد رجب زاده – شهيد صدري نيا- شهيد حقيقي – و دهها شهيد ديگر كه چهره هاي معصوم آنان از ذهنم ميگذرد و هركدام با انگيزه پاك شهادت را در آغوش گرفتند و جان شيرين را فداي آن كردند . هر روز كه ميگذشت جهت عمليات آماده تر مي شديم و سختي تمرينات هم مويد سختي عمليات آينده بود روز موعود فرا رسيد امروز 23 اسفند سال 1366 همه را در نماز خانه جمع كردند ، برادران نزديكتر بهم بنشينيد!! ، نفس ها در سينه ها حبس شده بود!! آيا زمان موعود فرا رسيده است!! ، آقاي موسوي فرمانده تخريب لبخند زنان واردنماز خانه شد و خبر انجام عمليات را ...... انشاالله ادامه دارد روزهائي به رنگ شفق قسمت ششم روز دهم بهمن ماه سال 1365 آرزوي خود را درآغوش گرفتم وخود را در ميان آن آرزو غوطه ور ديدم و باورم دوچندان شد كه خواستن توانستن است و بدون خواستن ، نبايد انتظار برآورده شدن آرزوها را داشته باشم . به اين باور قلبي رسيدم هر بار كه از كُنه قلب و با تمام وجود و با تمام انرژي نهفته فرياد برميآورم و آرزو و خواست خود را با خدا در میان مي گذارم و هیچ شك و تردیدی در این باره نداشته باشم، به مراد دل خود می رسم. بر اين باورم كه امید برای كسانی وجود دارد كه از آرزو برخوردارند و عشق برای كسانی وجود دارد كه بهائي ميدهند تا چيزي را بدست اورند و به فرموده شهيد بهشتي ، بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه ، آرزوها مانند پله هاي نردباني است كه در صورت ايستادن در پله ي اول بايد رسيده به پله ي دوم و بعدي و بعدي را ارزو كني و وقفه در آرزو يعني سكون و سكوت و بي تحركي . روزهاي اول دانشگاه، انتخاب واحد ها واشنائي با دوستان و پيدا كردن دوستان جديد در دانشگاه را دنبال كردم.روزها بر اين منوال ميگذشت و حال وهواي جبهه ها ، باعث شده بود تمركزم را در درس خواندن نداشته باشم ومدتي طول كشيد كه با آن آداپته شوم. دانشگاه را در مسائل فرهنگي وسياسي ، هفتاد رنگ ديدم ،هر گروه سياسي راه ومرام خود رادنبال ميكرد و سعي بر اراده افكارخود بود ، بر خلاف جبهه كه همه يكرنگ بودند و خلوص وصداقت در رفتار واعمال آنها متبلور بود اما در گروه هاي سياسي موجود در دانشگاه ، بيشتر منيت حاكم بود. قبلا من با اين رنگها آشنا بودم ، جريانات را خوب ميشناختم و شناختم را مديون فعاليت هاي فرهنگي وسياسي در محيط خانواده و دبيرستان و حزب جمهوري اسلامي بودم و اهداف اين جريانات را ميدانستم و پشت اين صحنه هاي سياسي را ميدانستم. با توجه با اينكه خاطرات سياسي ام را در مجموعه اي به روزهاي خاكستري در اينده خواهم نوشت از اين مقوله ميگذرم اما به يقين رسيده بودم كه: اكثر كساني كه وارد فازسياسي حاد و داغ ، در آن بحبوحه ي جنگ شده بودند به خاطر فرار از عذاب وجداني بود كه در صحنه هاي نبرد و جبهه نبودند وبدينوسيله ترس خود را لاپوشي ميكردند و همين انگيزه آنان را به تندروي و تندخوئي سياسي و فرهنگي واداشته بود . مدتي خوابگاه دانشجويان را تجربه كردم آنهم خوابگاه حجت واقع در 17 شهريور ، گاهي خاطرات آن خوابگاه به قدري شيرين بود كه بعد از ترك انهم ، باز براي ديدنش ميرفتم . معتقدم دانشجو براي طي تكامل اجتماعي بايد مدتي در خوابگاه باشد و زندگي دانشجوئي در خوابگاه را تجربه كند . خوابگاه جالبي بود ، بخصوص اينكه مواد غذائي و شيرينيجات و ميوه ها ، از دستبرد ديگران در امان نبود و در آن وضعيت اقتصادي دانشجوئي ، مالباختن هم دردش استخوان سوز بود . در هين وصعيت هم به اتفاق دوستان ، به خانواده ي شهيدان و مجروحان و رزمندگان تخريب سري ميزديم ، كه موجب خوشحالي خانواده ها و رزمندگان را فراهم ميكرد . گاهي هم اتفاقاتي ميافتاد كه هيجگاه از ذهن ها پاك نمي شد و موجب خنده ما و شرمندگي طرف را ميشد اما اتفاق بود . به عنوان مثال : روزي با عده اي از تخريبچيان به ديدار تخريبچي مجروح .س . رفتيم . منزلشان در پس كوچه هاي دور حرم بود ، درب منزل را زديم ، پدر س درب را باز كرد ، ميانسال بود و عبائي بر دوشش انداخته بود ، از ديدن ما خيلي خوشحال شد و با تعارف مارا به داخل مهمانخانه اش راهنمائي كرد . س هم كه مجروح بود آمد ، او راعيادت كرديم ، نماز مغرب و عشا را به امامت پدرش برگزار كرديم و با اصرار زياد شام را مهمان آن پدر مهربان بوديم . پدر س معلم بود ، حسين زنده دل هم با ما بود ، پاي حسين از مچ در جبهه قطع شده بود و ديدن حسين لنگان و عذاب وجدان پدر س باعث شد بعد از صرف شام مفصل ، سخنراني كند و به درد حسين التيام بخشد ، پدر س سخنراني را شروع كرد ، موضوع سخنراني هم تعادل بود ، او ميگفت : "خداوند انسان را متعادل آفريده است ، تعادل وجه مشخصه انسان است ، خداوند براي تعادل در شنيدن دو گوش داده و براي تعادل در ديدن دو چشم ، براي تعادل صورت دو گونه و براي تعادل كار دو دست ، براي تعادل در راه رفتن دو پا و براي تعادل ... دو بيضه !! دوستي خري داشت كه هنگام ريختن علف به آخورش ، خر بي حيا سر چرخاند ويكي از بيضه هاي او را كند ، او خيلي ناراحت بود و من گفتم اشكالي ندارد ، هدف از خلقت ، تعادل .. بوده و حال فقط تعادلش بهم خورده و ... حالا آقاي حسين زنده دل ، نگران نباش كه فقط تعادلت ناميزون شده و..." سخنرانيش آنقدر با حرارت و پر اتش اما فكاهي بود كه نتوانست جلوي خنده ي جمع را بگيرد و بعد از سخنرانيش ، ديگر او را در بدرقه مان هنگام خدا خافظي نديديم !!! جالبتر اينكه به اتفاق جمعي از همين دوستان و حسين به شنا ميرفتيم و مربي شنا گرفته بوديم و حسين هم كه پايش قطع شده بود ، مسير شنا را كج ميرفت و مربي داد ميزد: زنده دل تعادل را حفظ كن ، دستت كار آن پايت را جبران كند . بعد از ان هم ، كلاس شنا و نامتعادل شدن حسين ، موجب خنده و تفنن شده بود و .... انشاالله ادامه دارد روزهائي به رنگ شفق – قسمت
پنجم مقدمه : به علت طولاني شدن اين مقدمه ،
انشاالله قسمت ششم را بدون مقدمه خواهم
نوشت. سالهاي دبيرستان ، بخصوص سال
آخر دبيرستان ، براي من و براي هر جوان ديگري ، سال آرزوها است وسال سرنوشت ما جوانان . شايد درسالهاي 64 و65 كه
كشورمان درگير جنگ ناخواسته بودو همه ي جوانان در فكر دفاع ، آرزو براي من جوان ،
كلمه ي غريبه اي بود . ايام جواني كه اميد
و آرزو و هدف ، ذهن را بيش از هرچيز ديگري ، مشغول و معطوف خود ميكند و لحظه اي جوان
را آرام نميگذارد .اين اوج زمانه ي آرزوي جوانان است . اما آرزو : آرزو هدفي است كه پا ندارد ،اما
شور وشوق پاي رسيدن به آن هدف است . هنگامي كه آرزو ميكنيد به هدفي
برسيد ، هرگز نبايد اجازه دهيد ، هيچ چيز و هيچ كس ، شما را از آرزوهايت باز دارد
. جوان بايد بداند بر حسب توانائي
هايش به او آرزو داده شده است و او براي
رسيدن به آن فقط بايد تلاش و كوشش كند و شوروشوق داشته باشد ، چون هيچ لذتي در
زندگي به شيريني برآورده شدن آرزوها نيست . اما : آرزو در دهه شصت ، در بحبوحه ي
جنگ ، در گذر جانفشاني هاي آحاد جامعه ، و شرايط فرهنگي و اقتصادي و سياسي آنروزها
، زمانه اي كه دوستان و آشنايان و
همسايگان و فاميل درگير آن هستند ، كار آساني براي من جوان نخواهد بود و كاري سختي
است . بايد بعنوان يك جوان با لحاظ
اين شرايط ، تصميم ميگرفتم . معتقدم كه زندگي مانند كاغذ سفيدي است كه در
اختيار ما قرار داده شده است وما هر چه در
آن بنويسيم و آرزو كنيم ، همان خواهد شد
ولا غير . معتقدم كه آرزو ريشه حيات هر
جواني است و فرحبخشي زندگي يك جوان ، در آرزوهاي اوست كه زائيده چشمه هاي جوشان
شادي در زندگي است . معتقدم كه اگر بتوان آرزوها را
تجسم كرد ، بي گمان و حتما ميتوان به آنها دست يافت . معتقدم كه ذهن و قلب يك جوان
را مي توان با بازخواني آرزوهايش شناخت آناني كه آرزو دارند خردمندتر از بقيه به نظر
ميرسند وهستند. چون آنان در تلاش و جنبش و راه و راهكارهاي رسيدن به آن آرزوها
هستند . من هم در آن روزهاي سخت
اجتماعي در كاغذ سفيد سرنوشتم با دست خودم و با اختيار و انتخاب خودم نوشتم : " علي جان ، ضمن درك
شرايط روزگار واينكه رفتن به جبهه مانند هر جوان ديگري ذهنت را اشغال كرده است ،
اول را ه و راهكارهاي رسيدن به آرزويت را
مشخص كن تا آرزويت براورده شود . پس بايد خود را براي شركت در كنكور آماده كني و
بعد از قبولي در رشته پزشكي ، به جبهه بروي . اولويت هايم را تعيين كردم ، اول
قبولي در رشته پزشكي و بعد جبهه .افكار اضافي ممنوع . اين تصميم را با پدرم درميان
گذاشتم و او هم همين را تكرار كرد :1_ قبولي در رشته پزشكي 2- جبهه اين بود كه به تهران رفتم و
دركلاس هاي كنكور دبيرستان علوي تهران ( خوارزمي ) شركت نمودم ، يكسال مداوم
باتحمل تمام سختي ها و مشقت ها و دوري از خانواده ، زحمت كشيدم و ازتمام ظرفيتهاو توانم استفاده
كردم و خود را براي شركت در كنكور سال 65 كه رقابت سختي در انتطار بود آماده
ميكردم . زمان همراه با اضطراب و
استرس به سرعت گذشت و به زمان تعيين
سرنوشت خود نزديكتر ميشدم . در15 تير سال 1365 در كنكورشركت نمودم .از امتحان كنكوربسيار
راضي بودم هرچند رقابت بسيار سخت و طاقت فرسا بود اما احساس ميكردم كه به آرزويم
رسيدم . اين همان آرزوي اولم بود كه خودم و خانواده ام تعيين كرده بودند و آرزوي
بعدي با شرط برآورده شدن اين اولويت بود . حال نوبت اولويت دوم فرا رسيد و آن رفتن به جبهه بود ، به بسيج رفتم
و جهت رفتن به جبهه ثبت نام كردم و .... منتظر نتيجه ي كنكور نماندم ،
چون مطمئن بودم ، قبول ميشوم . در تاريخ 27 تير1365 از شهر بجنورد عازم جبهه ها
شدم . بسيج در خيابان ميرزا رضاي كرماني ، همان خياباني واقع شده بود كه منزل ما
بود . زمان اعزام را هيچگاه فراموش نمي كنم ، اتوبوسهاي زيادي مملو از رزمنده به
سمت جبهه ها در حركت بودند و بلندگوي بسيج هم اي كاروان را گذاشته بود . خود بخود
انسان دلش مي شكست ، همراهيان رزمندگان هم دنبال ماشين ها با چشم گريان ميدويدند و
عزيزشان را بدرقه مي كردند ، پدر من هم بدون كفش و با پاي برهنه دنبال ماشين ميدويد
و همپاي اتوبوس كه آرام حركت ميكرد در كنار پنجره ي اتوبوس نگاهش را يدرقه ام
ميكرد . احساسي كه در هيچ مقطعي از
زندگيم به حلاوت و شيريني و خلوص و پاكي آن را سراغ ندارم . با سختي و رقت دل و
گاه جاري شدن اشك از خانواده دور شديم و كاروان به سمت مشهد حركت كرد و....(شرح در
قسمت هاي آينده ) در مقر تخريب در مهاباد بودم
كه يكي ازدوستان خبر قبوليم در رشته پزشكي
را داد ، روز چهارشنبه بود و بايد به تهران جهت مصاحبه و گزينش ميرفتم . با همان وضعيت ظاهري و لباسها
منو به ايستگاه قطار درشهر مراغه بردند و عصر سوار قطار شدم و با هزاران دلواپسي
به سمت تهران راه افتادم ، صبح به تهران رسيدم ، آنهم روز پنجشنبه كه ساعت اداري
در تهران تا 12 بود .با تاكسي دربستي خودم را به سرعت به محل مصاحبه در خيايان نجات الهي رساندم ،
ساعت حدود12 ظهربود ،گزينش در ساختمان چند طبقه اي بود ، منو
به طبقه چهارم معرفي كردند .با استرس و ترس و دلواپسي خودم را به طبفه ي چهارم
رساندم ، بزرگواري در اتاقش را ميبست . خسته بودم از او آب خواستم ، برايم يك
ليوان آب آورد ، آب را خوردم وتشكر كردم ، از من پرسيد از كجا مي آئيد وبا كي كار
داريد ، ماجراي خبر قبوليم را نقل كردم و گفتم در جبهه از روزنامه خبري نيست و ديروز خبر قبوليم را و دعوت به
مصاحبه را شنيده ام و الان از جبهه رسيده ام و جهت مصاحبه آمده ام . اما با پاسخ
او انگار دنيا رو سرم خراب شد :وقت مصاخبه تمام شده و الان همه جا تعطيل است نمي
دانم چي داشت ميگفت كه خستگي راه و استرس حرفاش منو گيج و بيحال كرد وقتي بخود
آمدم ديدم داخل اتاقش هستم و شربتي به
خوردم ميدهد با صداي لرزان و ياس آلود گفتم ، مي بخشيد حالا بايد چكار كنم دانشگاه
همه چيز من است من به پدر ومادرم قول دادم كه بايد در پزشكي قبول شوم و آنها هم
اجازه رفتن به جبهه رابه من دادند . سوال كرد و مشخصات منو پرسيد و
من جواب دادم ، رفت و با پوشه اي برگشت و گفت سيد علي ال ياسين و من با تمام قدرت
باقي مانده جواب دادم بله آقا . گفت شما در پزشكي دانشگاه شيراز قبول شده ايد و من
از خوشحالي هر كاغذي داد بدون مطالعه امضا زدم و جداول را پر كردم . گفت مصاحبه
شما تمام شد بايد اين مدارك را جهت تكميا پرونده ات بياوريد . گفتم اقا من 24 ساعت
مرخصي گرفتم و وسايلم را همرا نياوردم وبايد برگردم ... تازه فهميدم در دانشگاه شيراز
قبول شده ام گفتم به پدر و مادرم قول دادم پيش آنان در مشهد بمانم و رفتن به شيراز
برايم سخت است . او سعي كرد قانعم كند كه
پزشكي شيراز بهترازپزشكي مشهد است اما بي فايده بود و من اصرارمي كردم كه با مشهد
جابجا شوم و .... گفت اگر ميخواهيد جابجا كنيد
من يك نفر رامي شناسم كه بچه ي شيراز است و مشهد قبول شده است و حاضر به جابجائي
است ،همانجا برگ جابجائي را پر كردم و برگ معرفي به دانشگاه مشهدرا نوشت و گفت
خودمان اقدامات بعدي را انجام ميدهم وبه مشهد ارسال ميكنيم و شما با خيال راحت
ميتوانيد به جبهه برگرديد. ساعت 13 با خوشحالي تمام ساختمان گزينش را ترك كردم ، تازه فهميدم چقدر گرسنه ام و ... با قطار به سمت شهرستان مراغه
راه افتادم ، چند جعبه شيريني خريدم و با ماشين به سمت مقر تخريب لشكرويژه شهداء
در شهر مهاباد راه افتادم و.... حالا اولين آرزويم را تحقق
يافته ميديدم قولي كه به خانواده ام داد ه بودم و از اين به بعد با خيال راحتتر
بعنوان تخريبچي انجام وظيفه خواهم نمود و .... """ هر آرزویی بدون پژوهش و تلاش،
سترون (عقیم) باقی می ماند انشالله ادامه دارد..... روزهائي به رنگ شفق – قسمت
چهارم مقدمه : اين روزها كه به دهه پيروزي
انقلاب اسلامي نزديك ميشويم ، با دهه
سالگرد پيروزي انقلاب درسال 65 بسيار متفاوت است. اين تفاوت را در چهره مردمان ديروز و امروز
ميتوان ديد و با تمام وجود لمس كرد . امام خميني قدس سره فرمود : شهادت ميدهم مردم
زمانه ي ما از مردم عهد رسول الله بهترند و چيزي به اين مضمون . پس مردم ما آگاه ،
بصير ، باشعور وبافرهنگ بوده وهستند و جامعه شناسان شجاع و ازاده كشور بايد آسيب
شناسي و علل اين آسيب را بازگويه نمايند وهمه به رفع آن علل همت گمارند . امروز، خواندن خاطرات ديروز ، يعني بهمن
1365 ، براي من كه واگويه ي آن خاطرات
غريب را مي نگارم بسيار سخت است . حلاوت ان روزهائي كه مردم ما و رزمندگان ما و
جامعه ما با آن عجين بودند ، امروز به تلخي و ترشروئي و پرروئي و دروغگوئي مبدل
شده است .واژه هاي ايثار و اخلاص و شهادت
ديروز، امروز غير ملموس و رنگ ياخته است . با خواندن خاطرات ديروزم در
امروز، با دست به زانوهايم ميكوبم و آهي
از ته دل بر مي آورم . خاطراتم را براي چندمين بار ميخوانم و هر بار دستهايم را بالاتر
برده و بر زانو محكمتر فرود مي آورم و... واژه هاي ايثار ، اخلاص و
شهادت ، امروزه چقدر غريبند و چقدر نامانوسند ، انگار تلي از خاك و آوار بر آنها
فرود آمده است . والله كه ذره اي از فريب و دروغگوئي و منيت و چاپلوسي و تملق گوئي
و فرمانبري از زر و زور و تزوير و خودكامگي و ديكتاتوري و حب دنيا و رياست پرستي
در رزمندگان ديروز نبود ، بلكه آنان به واژه هاي فروتني ، تواضع ، اخلاص ، ايثار ،
ازخودگذشتگي ، صداقت ، عشق ، محبت ، شهادت و... معناي حقيقي بخشيدند و جامعه را
مملوي از عطر اين واژگان نمودند . بين آنان و مردم محبت بود و وفاداري و تكريم و حرمت
، نمي دانم چه هيولائي بين فرهنگ ديروزي و
امروزي شكاف ايجاد كرد وخواب دشمنان انقلاب را حاجت بخشيد. امروزه ، زمانه فروش بصيرت در
هر دكان و بقالي و دستفروشي كنار خيابان شده است و سخنان قصار آن بزرگوار كه محتواي عميقي دارد ، بصورت كالائي ارزانتر از ترياك و حشيش و مورفين و شيشه
، براي فريب و اغفال جوانان و جدائي
غيرتمندان ديروز و امروز درآمده
است و سوداگران ، سود آن را بالا ميكشند. بصيرت كلمه اي شده است كه بعضي
از چاپلوسان و متملقان و رياست پرستان و زالو صفتان ، دهان غيرتمندان و آزاديخواهان و فرهيخته گان را با
آن گَل ميگيرند وهر صدائي را در گلو خفه ميكنند و آنان را به كنج عزلت مي كشانند
.. جمله اي از دكتر شريعتي
آرامم ميكند و مرا به نوشتن آن ايام مصمم تر: این كه حسین (ع) فریاد میزند:آیا
كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟ «هل من ناصر ینصرنی»؟؟؟ مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و
انتقام گیرد!!؟؟ این سؤال، سؤال از تاریخ فردای بشری است و این
پرسش از آینده است و از همه ي ماست. حسین (ع) یك درس بزرگتر
ازشهادتش به ما داده است و آن نیمهتمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. مراسم
حج را به پایان نمیبرد تا به همه حجگزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به
سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن
بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است روزهائي به رنگ شفق – قسمت
چهارم ادامه قسمت سوم """"
امروز 6 بهمن سال 1365 است ، امروز عصر
به مسجد امام خميني ، همان مسجدي كه
پاتوق تجمع رزمندگان بود مي روم ، بعد از نماز مغرب وعشا ، قلبم آكنده از اندوه مي شود ، احساس غربت ميكنم
، انگارهمه چيز تمام شده و به آخر رسيده است . از انهمه خوشحالي و خنده و نشاط
خبري نيست . مسجد خالي شده است و جز چند نفر، بقيه مسن و سالخورده هستند . به تمام
زاويه هاي مسجد چشم مي چرخانم ، به جز
خاطرات دوستان چيزي نمي بينم ، مسجد هم زانوي غم به خود گرفته است وهمه مات و
متحير از انهمه شهيد هستند ؛ چهره هاي داغدارو عزداري كه به هم تسليت ميگويند انگار همه ي مردم حاضر در مسجد
فرزندان خود را از دست داده اند واز صميم قلب اشك ميريزندو بهم تسليت ميگويند . پدر نظم بجنوردي كه دو فرزند خود رااز دست داده است مي بينم حالم
دگرگون ميشود جرات رودر روئي با او را ندارم . نگاهم را از او ميدزدم اما او حيران و بهت زده نزديكم ميشود و آغوش
ميگشايد و سر بر دوشش ميگذارم و حرفي نمي زنم و هق هق گريه ، اما او ميگويد :
فاميل عزيزم به شما تسليت ميگويم و به بقيه هم تسليت ميگويد . مجتبي و مرتضي هردو در
دانشگاه قبول شده بودند اما بهشت بهاي آنان شد . امشب هركس رزمنده اي در جبهه
داشت سراسيمه خود را به مسجد رسانيده است ، اخبار از معراج شهدا فصاي مسجد را پر
كرده و پيكرهاي رسيده را ليست ميكنند . 2گردان از بچه هاي بجنورد در عمليات كربلاي
4و5 ازهم پاشيده شده و عده زيادي شهيد شده اند . بازماندگان آمده اند تا شايد تسلي
خاطري يابند و اطلاعات و اخباري ، از روزهاي آخر فرزندان دلبندشان بشنوند . ساعت 9 شب شد با تعدادي از
دوستان ، به سمت منزل شهيداني كه پيكرشان
رسيد ه بود را افتاديم . به منزل عبدالله رحيمي رسيديم
، كوچه آنان سه شهيد داشت و غوغائي بر پا بود انگار همه ي مردم شهر آمده بودند تا
تسليت و تعزيت بگويند . عبدالله از دوستان نزديك و صميمي من در دوران دبيرستان
شهيد حسن آبادي ميباشد، او دو برادرش را از دست داده بود .شهيد اسماعيل وشهيد
ابراهيم كه زير 18 سال سن داشتند . خانواده اي كه به زحمت زندگي روز مره شان را
تامين ميكنند.برنامه تشيع جنازه ي فردا را دوستان با او هماهنگ ميكنند و بعد از
ذكر مصيبتي به سمت منازل ساير شهدا را مي افتيم . آن شب كسي خواب نداشت البته مدتي
است كه خانواده ي شهدا خواب نداشتند و تا اذان صبح مشغوليات داشتيم . اكثر خانواده ي شهدا از طبقه
متوسط و ضعيف جامعه هستند و اكنون ، غم
شهادت فرزندان هم به تلنبار غم هاي آنان و گرفتاريشان ، اضافه شده است. امروز7 بهمن 1365 در شهرستان
بجنورد كربلائي بر پاست . پيكر صدها شهيد كه امروز و فردا تشيع ميشود . قيامت شده
است . كوچك و بزرگ ، همه وهمه به خيابانها ريخته بودند ، همه بر سر وسينه مي كوبيدند و ناله ها ميزدند و
دنبال جنازه ها مي دويدند ، گريه امانم نمي دهد ديگر نمي توانم و... . فقط تشيع
شهدا كربلاي 4.5 را با تشيع جنازه شهداي
كربلاي معلا در ذهنم مجسم ميكنم و ..... امروز 8 بهمن 1365 پدر شهيد
مرتضي فخرنبوي (پسر عموي اينجانب) به منزل
ما آمد . او با زبان ساده و بي آلايش سخن مي گويد آرام و شمرده شمرده و.. از پدرم آرام و با صداي لرزان
و بريده بريده مي پرسد : عمو، از علي سوال كن از مرتضي من چه خبري دارد . به معراج
شهدا رفته ام اما از جنازه او خبري نداشتند وهر كس چيزي مي گويد و.. پدرم منو صدا زد اما ناي كمر
راست كردن و بلند شدن را ندارم . خودم را به نزديك پدرم ميرسانم وميگويم : دوستان مرتضي نقل كردند ، كه
او در كنارشان تير خورده و شهيد شده است اما جنازه مانده و به دست عراقي ها افتاده
است و به علت سرعت در عقب نشيني شهيد را
نمي آورند . پدرم سوال ميكند : آيا ممكن
است اسير شده باشد . من هم با سخت دلي ميگم نه ،
شهيد شده است. پدر مرتضي محكم با كف دست به
پيشانيش مي كوبد وخواهان تحويل جنازه پسرش ميشود ، به سمت او هجوم آورده واو را
آرام و دلداريش ميدهند . او ميگويد تا جنازه مرتضي را
نبيند آرام نمي شود . در همه كوچه و محلات بجنورد ،
وضع به همين منوال است ، همه در تكاپوي خبري از فرزندانشان. امروز به چند خانواده ديگر هم
سر زديم . از جمله خانواده محسن محمد زاده شهيدي كه مسواك زدن را هيچوقت
فراموش نميكرد و وقتي ميخنديد دندانهاي سفيد
و مرتب و شفافش مشخص ميشد و اسمش را سفيد دندان گذاشته بودندو... . پدر او سالها قبل فوت كرده بود
و مادرش با كارگري در منازل ديگران ، خرج خانواده را تامين ميكند . امروز 10 بهمن 1365 به مشهد
آمدم و به اتفاق برادرم به دانشكده پزشكي رفتم . جائي كه ورود به آنجا ، جزء آرزوهاي بزرگ و سر نوشت سازم
بود.و...."""""" انشاالله ادامه دارد..... روزهائي به رنگ شفق قسمت سوم مقدمه : اين مقدمه را به پاسداشت شهداي كربلاي 4و5 ، اختصاص ميدهم .
بجاست در اين ايام كه اربعين شهداء كربلا و روزهاي آينده كه 28 صفر و 30 صفر است ،چند
جمله اي در اين باره يادآور شوم . آنچه كه امروز بيش از هر زمان ديگري ، ذهن ها را
معطوف خود داشته است ، شهدا مي باشند و زمانه ي سوء استفاده از
خون و بيرق شهيدان . شهدا متعلق به گروه و جريان
خاصي مخصوصا سياسي نيستند كه اين روزها ، پاسداشتش مخصوص به آن گروه و جريان سياسي
خاصي معطوف باشد. شهدا امتداد يك شاخص در كالبد
زمان هستند ، كه آن شاخص ، علل و فلسفه ي قيام امام حسين و يارانش است . بطوريكه ،
شهداي ايران و بخصوص شهداء كربلا ، بالاخص سيد وسالار شهيدان حسين بن علي (ع) متعلق به همه ي بشريت آزادي خواه و حق طلب و
عدالتخواه است .واين باعث جاودانگي تاسوعا و عاشورا گشته است . حسين نه فقط الگوي شيعيان ايران ، بلكه الگوي
شيعيان جهان و الگوي تمامي مبارزان و
آزاديخواهاني است كه بر ضد زور و تزوير -
ظلم و جور – استبداد و ديكتاتوري –
بندگي و بردگي – تملق و چاپلوسي – فقر و بي عدالتي – دروغگوئي و فساد در نبرد نرم
ونبرد سخت مشغول ميباشند . او الگوي بشريت است و نام او و يارانش و خط سرخ شهيدانش
، به عنوان برجسته ترين و پرافتخارترين قيام كنندگان ، در راه آزادي و شرف و حق و عدالت در كالبد زمان
تا قيام قيامت ميدرخشد. آنان شاخص عدالتند ، آنان شاخص مبارزه با اقتدارگرايان و
خودخواهان و خودكامكان و ستم كاران و ظالمانند و هيچ آشتي اي بين آنان و يزيديان زمان برقرار نمي شود . اين مشخصه راه حسين و شهيدان
است . هيچ گروه سياسي مقتدرو صاحب
نفوذ ، با زور و تزوير ، حيله و نيرنگ ، قادر به تملك اين شاخص در طول تاريخ نبوده است. پس حسين و شهداء ، شاخصي براي
همه ي آزاد انديشان و آزاد مردان و حق جويان عالم هستند . حسين شاخصي براي مبارزه با
حاكمان جبار است . شهداي تاريخ ،از جمله شهداي جنگ تحميلي نيز در امتداد همان راه حسين و
آرمان حسين ماندگار تاريخ اند . حرف و حديث و منبر و موعظه و مداحي و سينه زني و
زنجير زني و قمه زني و وليمه دادن ، بدون ناديده گرفتن اين شاخص ها، كاري است عبث ، بي حاصل و بي نتيجه
، كه معرفتي به فلسفه شهيد شدن آنها از آن
حاصل نمي شود و كاريست براي خود و كاسبي خود . شايد معاويه توانست در مدت
بيست سال ، با جعل صدها هزار حديث ، تصرف منابر رسول خدا (ص) ، تسلط بر بلند
گوهاي اراجيف پراكني و در دست گرفتن قدرت
حكومتي ، با ترس و هراس مردم و با تزريق پول بيت المال به متملقان و چاپلوسان و
سايه سرنيزه ، علي را و خاندان علي را ، خانه نشين كند و كار را به جائي برساند كه مردم باور كنند علي حتي نماز
نمي خواند و فرزند معاويه يزيد ، حسين را
ياغي و خارجي و فتنه گر حكومت اسلاميش به باور مردم بباوراند . اما صفحات تاريخ ازعلي و حسين و خاندان رسول الله مي
درخشد و در تمام دنيا ، صدها ميليون انسان
آزاده ، دل در گروه عشق و محبت آنان دارند
و امروزها با باران اشك ، ياد و خاطره آنان را زنده نگهميدارند و آنان شاخص حق و
عدالت در جهان معرفي ميشوند . اما از معاويه ها و يزيديان چيزي جز خودكامگي و
خودخواهي و... باقي نمانده است وحتي قبور
آنها ناشناخته باقي ميماند . راه حسين و شهداء ، لبيك گفتن به دعوت خداست . راه حسين و شهداء ، زخمهاي
بدنشان و بي آبي بعنوان بزرگترين دردشان ،
نبوده كه ما مرتب در گوش مردم آن را زمزمه مي كنيم . بلكه نشان دادن ، افكارشان
و فلسفه ي قيامشان و عدم بيعتشان با ظالمان تاريخ است . ادامه قسمت دوم : "روزهائي به رنگ شفق" " قسمت سوم : """ امروز 3
بهمن 1365 است ، وارد بيمارستان امام حسين مشهد ميشويم . برادرم دكتراي علوم آزمايشگاهي
و سرياز آنجاست . همه جا و همه را مي
شناسد . دكتر شكيبانيا متخصص ارتوپد و مسئول وقت بيمارستان را به بالينم آورد او منو معاينه كرد . دستور
راديوگرافي دادند ، عكسها را ديدند ، گفتند اگر ميزبان خوبي براي اين مهمانهايت ( تركش ها) باشيد ميتوانيد با دارو منزل برويد و
استراحت كنيد. من قبول كردم و به سمت شهرستان بجنورد حركت كرديم . در مسير رفتن به بجنورد ،
گزارش نه كامل ، از خيل شهداي عمليات
كربلاي 4و5 شهرستان بجنورد را به اطلاعم رسوندند اسم هر كس را كه مي پرسيدم شهيد شده بود .آنهائي كه فاميل من بودند و يا
رفت و آمد خانوادگي داريم . از جمله : شهيد سيد مرتضي فخر نبوي شهيد سيد مرتضي نظم بجنوردي و
برادرش شهيد سيد احسان نظم بحنوردي شهيد سيد احسان شاكري شهيد ابراهيم سيدي شهيد مجيد مقدادي شهيد ابراهيم رجيمي و برادرش شهيد اسماعيل رحيمي شهيد عبدالرضا زيبائي شهيد محسن محمدزاده و اسامي صدها شهيد شهرستان
بجنورد كه از ليست نمودن آنها فعلا صرف نظر ميكنم . به بجنورد كه رسيدم خيلي از خانواده هاي رزمند
گاني كه من را مي شناختن ، سراغم آمدند و سراغ عزيزانشان را مي گرفتند ، اما پاسخ
من شرمندگي بود وگاهي سكوت . اما حقيقت اين بود كه دو گردان
از بجنورد ، در عمليات كربلاي 4 وارد عمل شدند ،اما بعلت لو رفتن عمليات ، در تله دشمن گرفتار و اكثرشان شهيد شدند. گردان حزب الله به فرماندهي
رجب محمد زاده و گردان ثارالله به
فرماندهي علي طالب زاده. در اين عمليات هزاران نفر از بچه هاي خراسان هم
شهيد شدند. هيچ احساسي شرم آورتر از
روياروئي با خانواده شهدا را سراغ ندارم آنجا كه تو همرزم فرزندشان بوده اي و زنده
اي اما فرزند و جگر گوشه ي آنها شهيد شده يا هنوز خبري از وضعيت آنها ندارند . كساني كه مي گويند: آنان كه
رفتند كار حسيني كردند و ما كه مانده ايم بايد كار زينبي كنيم غلط است . جمله اي
براي فرار به جلو است ، عكس العملي در مقابل ترسشان ، پاسخي است براي همراه نكردن
كاروان حسين ، اين يك شعار سياسي شخصي بيش
نيست . كار زينب بسيار سختتر از كار
شهداي كربلا بود او در صحنه ي نبرد كربلا بود ، او ميدان دار صحنه تاسوعا و عاشورا
بود ، او هزاران بار شهيد شد و زنده گشت ،
او متن زيباي صحنه صحراي نينوا بود.او
دلي به وسعت دل تمامي شهداء كربلا دارد و او... امروز5 بهمن 1365 است . خبر
دادند امروز عيادت كننده مهمي دارم ، خودم را آماده كردم . او حسين زنده دل بود ، بهترين
دوستم ، كسي كه در جبهه و تخريب لشكر ويژه شهدا ، با او پيمان اخوت بسته بودم .
وارد اتاقم شد ، از خودم خجالت كشيدم ، به احترامش بلند شدم ، و او را در آغوش
گرفتم ؛ دستهايم را در گردنش حلقه زدم و
چند دقيقه اي زار زار با هم گريه كرديم .
او زينبي بود كه از صحنه ي نبرد آمده و دلش از آنهمه تلفات تنگ ، حسين ، يكي يكي
نام تخريبچي هائي كه شهيد شده بودند را مي
برد و هق هق گريه در اتاق پيچيده شده بود
. دوستاني كه مدت زيادي كنار هم
بوديم ، با هم دوست و رفيق شده بوديم ، مطابق رسم
تخريبچي ها ، با هم پيمان اخوت بسته بوديم كه هر كس رفت و شهيد شد ، شفاعت
بجا مانده را بكند. چند نفر ديگه هم در اتاقم
بودند و اشعاري كه در تخربب ميخوانديم زمزمه ميكرديم : اي شهدا جان به فداي شما – حسيني
جان جان به فداي شما اي شهدا جان به فداي شما –
وظيفه جان جان به فداي شما اي شهدا جان به فداي شما و..... اسامي بعضي از تخريبچي هائي كه شهيد شده بودند
را نام مي برديم و جانمان را تعارف آناني
ميكرديم كه جان داده بودند ! هر كدام از اين شهيدان ، خود دفتري خاطرات است ،
خاطرات تلخ وشيرين كه در صفحه هاي بعدي ياداشت مي نمايم : شهيدجعفر رجب زاده شهيد غلامرضا طلوع شهيد حسين شعبانپور شهيد محسن صدري نيا شهيد سيد مرتضي رضويان( سجاد) شهيد عليرضاوظيفه شهيد محمود اكبري شهيد هاشم بهمن شهيد سيد مرتضي توجيدي شهيد عبدالعلي ته بندي شهيد ابراهيم جعفري شهيد محمد مهدي جاويد شهيد حسين داوردوست شهيد محمد صفري شهيدعلي اكبر عباسي شهيد هادي عاقبتي شهيد محمد عبدالهي شهيد مهدي غيوري شهيد قاسم علي مقصودي شهيد محمد جواد حقيقي شهيد مجتبي مشكيني شهيد رمضانعلي هاديان تعداد زيادي از تخريبچيان ،
مجروح شده بودند ، كه داستان مجروحيتشان هم شنيدني است ، بعنوان نمونه : محمد رضائي سال دوم دبيرستان ،
كه در اين عمليات روي مين رفته و پايش از زانو به پائين قطع ميشود و او پاي قطع
شده اش را در بغل ميگيرد و داد و فرياد ميكند واز حال ميرود و ساير دوستان اورا به
اورژانس ميرسانند . حسين دهقان كه از ناحيه ي پا و چشم مجروح ميشود، كه
چشم او را تخليه مي كنند . ناصر گنجعلي از ناحيه پا و چشم
مجروح ميشود كه چشم او را هم تخليه مي كنند. و .... تصميم گرفتيم به اتفاق جمعي كه
بوديم و ساير بازماندگان جبهه ، به خانواده هاي شهدا و مجروحين سر بزنيم و
پيكرهائي كه مي آمدند با شكوه تشيع جنازه كنيم . آن دسته از بازماندگان كه از جبهه
آمده بودند خبر قطعي شهيد شدن بعضي از
دوستانشان را ميدادنند و مي گفتند در كنار هم بوديم كه قلاني شهيد شد ، منتها
جنازه را به علت عقب نشيني سريع نياورده بودند و آنان را در ليست مفقودالاثرها مي
نوشتيم . و اين خود مشكل ساز شده بود ، بخصوص كه خانواده آنها بدنبال خبري از عزيزانشان
بودند . در شهر بجنورد ، كوچه و محله
اي نبود كه عزادار نداشته باشدوصداي گريه و شيون بلند نباشد . خيلي ها هم از بچه هاي تخريب
لشكر ويژه شهدا يا شهيد شده بودند يا مجروح. شايد حالا بشود تصوري از شهداي
كربلاي حسيني و كار دشوار كاروان زينب را تصور كرد . آناني كه مانده اند بايد زينبي
باشند تا بتوانند كار زينبي كنند . بر نامه ريزي براي حضوردر
مجالس آنها با اين وقت كم و تعداد شهدا و مجروحين كار مشكل و غير ممكني شده بود
مخصوصا كه ما بايد به مشهد هم براي تشيع شهداي تخريب مي رفتيم. شايد در هيچ عملياتي به اندازه
عمليات كربلاي4و5 تا بحال اينقدرتلفات نداشته باشيم ، البته به قطع و يقين از
خراسان نداشته ايم . آنچيزي كه تحليلم ميگويد اين
است كه نقطه تعادل جنگ ، همين عمليات بود . استكبار جهاني تصميم گرفته است
اين چنگ برنده و بازنده نداشته باشد . شايد بهترين حالت براي آنان ، نگهداشتن
همين وضعيت است . تلفات نيروئي ، آنهم كارامدترين نيروها و تضعيف امكانات مادي و استراتژيك هر دو
طرف . آنها به حق بودن ما و باطل
بودن دشمن كاري ندارند . آنها چه بسا ميدانند كه حكومت صدام يك حكومت ديكتاتوري و
خطر ناك است و او جبار و متجاوز است . اما به او كمك ميكنند تا شكست نخورد و حالا
حالا جنگ ادامه داشته باشد . من قبلا در عمليات رمضان سال
61 – عمليات مسلم بن عقيل -عمليات كربلاي 2
هم بوده ام ، اما هيچ وجه مشتركي بين اين
عملياتها و آنچه در كربلاي 4و5 ديدم ، نمي بينم ، به جز مسلح كردن عراق وحمايت شرق
و غرب از اين رژيم ديكتاتوري با كمك مشاوران نظامي .آرايش خاكريز دشمن گوياي اين
كمكها بود . با اين اوضاع ترم تحصيلي هم
شروع شده و بايد به دانشكده بروم و ...""" انشاالله ادامه دارد . روزهائي به رنگ شفق قسمت دوم مقدمه : قبل از نوشتن هر قسمت از
خاطراتم ، مقدمه اي كوتاه ، كه منتج
از خاطرات آن روزها است مي نگارم . ياد روزهائي افتادم كه كلاس
مديريت ميرفتيم ، استاد از ما سوال كرد : بزرگترين سرمايه ي يك كشور
چيست ؟! هر كس جوابي داد (هر كسي از ظن
خود شد يار من ) : منابع زير زميني – منابع رو زميني – دسترسي به دريا – دسترسي به
چهار راه اقتصادي دنيا – نفت – گاز – ميزان بهره وري از منابع – ميزان و درصد
نيروي كار جولن - حاكميت اسلامي – دين اسلام
و ..... اما هيچكدام جواب سوال نبود
؟!! بلكه جواب " اعتماد
ملي" بود : اعتماد مردم به مسئولين – مسئولين به مردم – مردم به مردم . اين
بزرگترين سرمايه يك كشور است . همان سرمايه اي كه هشت سال جنگ را پيش برد و مردم
آهي نكشيدند .و تنها سرمايه اي كه باعث عزت و سربلندي هر كشوري از جمله ايران و
ايرانيان هست و خواهد بود . اين اعتماد ملي جز با صداقت –
راستگوئي – عزت نفس – حفظ كرامت انسانها – رعايت حقوق شهروندي – عدالت – امانت
داري – دست پاكي مسئولين – و پرهيز از ظلم و جورو ستم بدست نمي آيد . "وهيچ خيانتي ، هيچ ضربه مهلكي ، و هيچ
تخريبي ، مهلك تر از آسيب به اعتماد عمومي نيست " با اين مقدمه و تقاضاي "
قياس جامعه امروزي با جامعه ديروزي " اعتماد عمومي مردم امروز با ديروز – اعتماد
عمومي به بسيجيان ديروز با امروز – اعتماد عمومي به نظاميان ديروز با امروز –
اعتماد عمومي به مديران ديروز با امروز – اعتماد عمومي به حاكميت ديروز با امروز –
اعتمائ عمومي به نظام در ديروز و امروز و اعتماد عمومي مردم به هم در ديروز با
امروز ، به واگويه ي دفتر خاطرات " روزهائي به رنگ شفق " مي پردازم . ادامه قسمت قبل : " امروز ساعت 8 صبح روز
سوم بهمن 1365 است و از 25 ديماه خاطرات را بعلت مجروحيت و روحيه بدم ننوشتم و
الان مشغول نوشتن هستم . بعد از يك روز اقامت در نقاهتگاه علي بن ابي طالب اهواز ،
من و تعدادي از مجروحين را به بيمارستان يا نقاهتگاه ملاثاني اهواز بردند، آنجا هم
مملو از مجروحين بود و رسيدن به اينهمه مجروح ، كاري سخت و غير ممكن . هنوز همان لباسهاي ميدان رزم
را به تن دارم با سر وصورت و لباس مملو از خون ، فقط پاچه ي شلوار پاي راستم را از
زانو بريده و جدا كرده اند كه راحتتر به مداوا بپردازند . حس حوبي ندارم ، بعلت زياد
بودن مجروحين و نبودن كادر تخصصي و امكانات پزشكي ،خوب رسيدگي نمي شود . ادم فكر ميكند بي مصرف شده ،
تاريخ اعتبارش گذشته ، عليل شده ، دست وپاگير شده ، مزاحم شده ، به ياد زمزمه ي گهگاهي پدرم
افتاد : گل چو پژمرده شود جاي ندارد در
باغ دگر ز گل پژمرده كس نگيرد سراغ با اينكه در عملياتهاي زيادي
بودم ، اما باز احساس تكليف ميكردم كه بايد كاري كنم . چندين بار خواستم بيمارستان را
ترك كنم و خودم را به خط برسونم اما موفق نمي شدم . چندين روز به همين منوال و
انتظار گذشت و افراد زيادي در نقاهتگاه شهيد ميشدند . شبها مجروحين با خود حال وهواني داشتند ناله بود ودرد . زمزمه
مي كردند ،و اشعاري با خود ميخواندند و بعضي ها هم دم ميگرفتند ، قلم و كاغذ ياراي
نگارش اين صحنه ها نيست . 29 ديماه 1365 ما را آماده مي كنند جائي ديگر ببرند ، اما نمي
دانيم كجا . مجروحيت خود تلنباري از درد و
رنج است اما بلاتكليفي آلام و درد و رنج آنان را صد چندان ميكند . با ماشين مارا به فرودگاه
آوردند و انگار بايد سوار هواپيما شويم . درد با خوشحالي توامان شده بود
، كه آخ جان ، براي اولين بار سوار هواپيما ميشويم . سوار يك هواپيماي باري بدون
صندلي شديم .مجروحين بيشتر با بلانكارد بودند .هواپيما با صلوات از زمين بلند شد سروصداي
وحشتناكي داشت . شرح وضع پرواز اين هواپيماي باري ، خود يك داستاني است . حالا شما
اوج گرفتن ، چرخيدن و نشستن هواپيماي باري را با بار مجروحين در نظر بگيريد كه
چقدر دهشتناك است.! بعد از ساعتي هواپيما به زمين نشست و باز با ماشين هاي حمل مجروح ما را از
فرودگاه خارج كردند و بعد از ساعتي رفتن ، وارد شهر تفت يزد شديم . مردم زيادي به
استقبال آمده بودند و دنبال ماشين ميدويدند و شعار ميدادند وابراز احساسات ميكردند
. اينهمه ارادت و خلوص نسبت به رزمندگان جاي شعف و خرسندي دارد .اين نشان از اعتماد بين نظاميان و مردم و علاقه
ي و دوستي و محبت مردم به رزمندگان را ميرساند . ما وارد بيمارستان موسي بن
جعفر شهر تفت شديم. مشخص بود بيمارستان تازه است چون بسيار شيك و تميز بود و شايد
با ورود ما دارد افتتاح ميشود . احساس كردم بعد از 5 روز
مجروحيت و دربدري ، نجات پيدا كرديم و تكليفمان مشخص شد . در بدو ورود ،اول آنهائي كه
ميتوانستند دوش بگيرند را زير دوش بردند و آنهائي كه جراحت سنگين داشتند را با
دستمال تميز ميكردند . من هم دوش گرفتم ، انگار چند ده كيلو سبك شدم . لباس
بيمارستان را پوشيدم و مانند يك بيمار روي
تخت خودم رفتم و دراز كشيدم و آهي كشيدم ،
آهي از رفع آنهمه سختي و بلا تكليفي . پزشكان و پرستاران به سرعت به
كارشان ميرسيدند . انگار مجروح نديده بودند . از اين همه بيمار گيج شده بودند نوبت من شده ، پزشك معاينه ام
كرد گفت بايد سريع دبريدمان زخم شود و زخمايش پانسمان و دستور آنتي بيوتيك درماني
و تعويض مرتب زخم ها را دادند . بعد از دستور پزشك ، نوبت
پرستاران شد كه به جان زخمايم افتادند تا دستور پزشك را اجرا كنند . روز 30 ديماه 1365 وساعت ملاقات شروع شد . مردم
شهر تفت يزد ، دسته دسته با گل و شيريني به عيادت ما آمدند مردم اين ديار آنقدر
مهربان هستند كه مجروحين را و روحيه آنان را التيام مي دادند. تكه كلامشان با ما اين جمله بود :" خوبيد انشاالله بهتر بشيد " و ما هم به نوبه ي خود كلي شرمنده شديم . بعضي هاشون كنارتخت مان مي نشستند
تا خاطراتمان را بگوئيم ، از جنگ و عمليات بگوئيم ، انگار آنان هم در صحنه نبرد
بودند انگار يكي بوديم و چيزي باعث جدائي ما نبود . ما هم تعريف ميكرديم ، گاهي
ضمن تعريف عمليات ميخنديديم و گاهي گريه ميكرديم وخنده و گريه ي ما و آنان هماهنك
بود هيچ احساس غربتي به ما دست نميداد و اصلا آنان را مزاحم استراحتمان نمي ديديم
. اعتماد مردم به رزمندگان از هر
گروهي كه بودند ، بيسجي يا ارتشي ، سپاهي يا انتظامي ، در چشمانشان موج ميزد ، همه در آغوش مردم بودند ، همه در
كنار هم و هميار هم و همدم هم بودند ، ذره اي جدائي و غريبي احساس نميكردي . به يكي از عيادت كنندگان كه
خيلي دوست داشت برايم كاري بكند وتعارف ميكرد ،
شماره تلفن منزل را دادم كه خبري به خانواده برساند و گفتم كه بگويد از همه
سالمترم و هيچ چيزم نيست و خواهش كردم كه خانواده را آرام كند .تقريبا همه مجروحين
همين كار را ميكردند . يكم بهمن 1365 ، ساعت 10 صبح ، بعضي از روحانيون
ومسئولين يزد و شهر تفت به عيادت ما آمدند
، احساس كردم يك نفرشان از دكتر ، جوياي احوال من شد ، چون دنبال اسم و فاميل من
مي گشت؟ چند نفر به اتفاق دكتر به
بالينم آمدند ، حال منو و وضعيت مجروحيتم را سوال كردند . دكتر داشت توضيخ ميداد
كه دو عمل جراحي در پيش دارند ، يكي تركش چانه شون كه متاشفانه روي عصب است و ديگري
ساق پاي راستشون . انها هم توضيحاتي دادند و با
بقيه مجروحين هم عيادت و احوالپرسي كردند . موقع رفتن يكيشون آمد وبمن گفت : آقا
خيلي ناراحت وضعيت شماست الحمدالله وضعتون خوبه ، و من خبرتون را ميرسونم . بعد از رفتن آنها ، دكتر با
حالتي خاص پيشم آمد و گفت : عمل هاي شما را كنسل كرديم . شما در مشهد و يا تهران
با امكانات بهتر و بيشتري سرو كار داريد ، آنجا بقيه درمان را انجام بديد . امروز 3 بهمن 1365 است . يك بليط هواپيما به مقصد مشهد با مبلغ 6000
هزار تومان خرج كرد ، به اضافه يك شلوار- يك بلوز- يك ژاكت – يك زير پوش – يك شورت
– يك جفت جوراب –يك جفت كفش بمن دادند و گفتند لباساتو سريع عوض كن كه بايد برويد
فرودگاه و از آنجا به مشهد.بيمارستان را به مقصد فرودگاه ترك كردم ، اين سري هواپيمامون مسافركش
بود و صندلي داشت و شيك بود و من هم به لطف جنگ ، اولين باري بود كه سوار هواپيماي
مسافري ميشدم و آن رو تجربه ميكردم ، بازم ميگن جنگ بده !!و ... بعد از ساعتي در ميان شوق و
همهمه و گريه نزديكانم ، در فرودگاه مشهد بودم . داداشم كه پزشك علوم آزمايشگاهي
بود گفت : ساكت ووسايل شخصي ات را از جبهه
فرستادن و شايع شده شهيد شدي ، هواي آقاجون و مامان را داشته باش ،آنها در بهت و
حيرت فرو رفته و باران اشك امانشان نميداد . آنها را بغل كردم و سراپايشان را غرق
بوسه كردم. گفتم آقا جان ، آن اذاني كه در گوش من زمان حركت به جبهه خواندي ، منو
به آغوشت برگردند و او خدا را شكر ميكرد . از آنجا جهت مداوا به سمت
بيمارستان امام حسين عليه سلام حركت كرديم "" انشاالله ادامه دارد روزهائي
به رنگ شفق مقدمه : روزهائي
به رنگ شفق ، ياداشت هاي روزانه ي حضورم
در جبهه است . اولين حضورم ، سال1361 بود
، آنموقع من سال اول دبيرستان را تمام كرده بودم و 15
سال و 6 ماه سن داشتم . درست هم سن الآن وحيد پسرم . ساير حضورم به سالهاي 1365. 1366 و 1367 بر
ميگردد ، كه دانشجوي پزشكي بودم . خدا را شكر كه از دوران مدرسه تا دبيرستان و
دانشگاه جزء شاگردهاي ممتاز بودم و باعث مباهات پدر و
مادرL بودم . روزهائي
به رنگ شفق خاطرات يادداشت روزانه اي است كه در جبهه در دفترچه ي خاطراتم نوشنه ام . بنا براين قلم نگارش شده ، همان
شيوه ي سال هاي بي آلايشي دوران نوجواني وجواني
است و خالي از اشكال نحواهد بود . اگر مجال
يابم ، قصد واگوئي آن خاطرات را در اين
وبلاگ دارم واز خداوند توفيق نگارشش را مي نمايم . ديماه
خاطره دو عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5 در
سال 1365 است . آن موقع من تازه دانشجوي پزشكي شده بودم و بايد بهمن ماه 65 در
دانشگاه حضور مي يافتم . انگيزه نگارش خاطراتم بخاطر اين بود كه، چند روز قبل ،
پيامكي از طرف بهمن شيردل به موبايلم رسيد ،
كه منو به ياد كربلاي 4 و 5 انداخت
و او نيز از كساني بود كه نقش زيادي در اين عملياتها داشت و ديدنش ، يادآور صدها
شهيد است . واين پيامك مرا باخاطراتم به كنجي خلوت كشاند . دفتر
خاطراتم را مي آورم و در چند نوبت ، دلنوشته
هايم را ميخوانم ، بغض گلويم را مسدود كرده و تصاوير دوستان و هم رزمان نيز ، به
آن بغض مي افزايد .دفتر خاطرات را مي بندم و راه
مسدود شده گلويم را با هق هق گريه باز ميكنم . نميخواهم خاطر پسرم وحيد كه سال دوم
دبيرستان است و جزء شاگردان ممتاز دبيرستان ، و همچنين دخترم كه سال اول راهنمايي
و همسرم مكدر شود . با خود خلوت ميكنم و از خداوند مدد مي جويم . امااين روزها
هوايي كه تنفس ميكنيم با هواي آن روزها فرق دارد. جو فرهنگي ان روزها با اين روزها
متفاوت است . انسانها و آدمهايش فرق كرده اند . روحيه هاي مردم و مسئولان حكومتي با ان زمان تفاوت دارد
، آن زمان جسم افراد مجروح بود و كسي دنبال زندگي مادي نبود اما روحشان شاداب و سالم و
با صداقت و با صفا بود . اما امروز روحشان مجروح و آزرده است و در آن صداقت و كرامت و
خلوص نمي بيني اما ظاهرا جسم شان سالم و بشاش و فربه و زندگيشان پر زرق و برق . آن روزها
همه يك رنگ بودند ، منيت نبود ، كدورت
نبود ، رياست پرستي اگر بود ناچيز بود ، نفاق و دو روئي نبود ، نقاب برصورت و صيرت اكثر مردم و مسئولين نبود و اگر بود مشخص و تابلو دار بود ، اكثرا بوي راستي و صداقت و خلوص
ميدادند . مردم خوبي بوديم ، حق و حقوق
ديگران را محترم مي شمرديم ، ظلم نمي كرديم ، دنبال حق بوديم ، انگيزه ها رنگ و بوي خدايي داشت .
خدا هم با ما بود ، ما هم با خدا بوديم . ان روزها
هفتاد رنگ به يكرنگ تبديل شده بودو آن رنگ خدا بود و رضايت خدا ، امروزه آن يك
رنگ به هفتاد رنگ مبدل شده ، ساز خدايي زدن زياد شده ، انسان هاي غير مصوم ساز خدائي زدند ، منيت ها
و حب نفس ها زياد شده ، نفاق ،نقاب دوستي زده و دوستي هاي دوران جنگ ، به بايگاني
ها سپزده شده ، همه همه چيز را براي خود ميخواهند و حربه دروغ و تهمت وغيبت و
افترا فراوان شده ، نامردي جاي مردانگي را
گرفته و بي اخلاقي و بي آبرويي ، مردان فرهيخته را به كنج عزلت كشانده و ترس تمام وجود آزاد مردان را گرفته و عبرتهاي عاشورا و فلسفه قيام عاشورا وارونه شده ، اسلام پوستين وارونه پوشيده و .. خلاصه خداي آن روزها با خداي اين روزها خيلي فرق كرده
، خداي آن روزها ، امروز رنگ باخته
ومتفاوت شده و كسي با او سروكاري ندارد !!! . پس قبول
كنيد نوشتن خاطرات ديروز در امروز سخت و
بس دشوار و ناممكن گشته و انگشتان دست رمق تايپ آن را ندارد .مهمتر از همه خودم
هم تغيير كرده ام ، حوصله جستجوي حق را ندارم ظلم هم ببينم جرات نهي ندارم ، با نامردمي و نامردي خو گرفته ام و
نسبت به ظلم ظالمان بي تفاوتم و .... اما : با ياد
آوري يك جمله از حضرت زينب آن شاهد و بازيگر روز تاسوعا وعاشورا ،و تكرار آن جمله
، انرژي ميگيرم .و آنگاه تصميم ميگيرم كه
بنويسم . آنجا كه سوال ميكنند عاشورا را چگونه ديديد، پاسخ ميدهد : آنرا در اوج زيبائي ديدم . اوج زيبائي. حال آنچه اكثر منبريان و مداحان و سخنوران و غزلسرايان نقل عاشورا
ميكنند واقعا به تصوير كشيدن همان اوج زيبائي است ؟؟!! يا دكاني براي پر كردن جيب هاي
گشاد و انحراف از فلسفه ي قيام امام حسين و نديدن آن زيبائي . و اما :" روزي به رنگ شفق" " الان ساعت 3 بامداد 25 ديماه 1365 است و با خوابي كه ديدم با اضطراب و وحشت بيدار
ميشوم ، داخل سنگر كوچكي با سقف كوتاه و كيسه گوني پر از خاك ، و من 20 سال سن
دارم . خواب ديدم ساق پاي راستم به پائين مانند خورشيد ميدرخشد و عين مين منور كه
عمل كرده باشد روشنائي ميدهد و با وحشت از خواب بيدار ميشوم . الان هوا بسيار سرد
و رطوبتي است . من بصورت بسيجي و داوطلبانه
به جبهه آمده و در گردان تخريب لشكر ويژه شهدا ، و بعنوان تخريبچي مشغول هستم .
شايد اين خواب بخاطر نوع كارم و مخاطرات و عوارض آن باشد كه ميديدم و شايد بخاطر قطع پا و يا دست تخريبجي باشد و يا شايد ... اين توجيهات
افكارم را قانع نميكند ، انگار سرنوشت من قطع پايم مي باشد و خداوند همينقدر از من بيشتر قبول
نكرده و ... بيرون از سنگر ميروم هوا
بسيار سرد است ، خودم را به تانكر آب مي رسانم ، وضو ميگيرم و به سنگر بر ميگردم ،
يك ساعتي تا اذان صبح باقي مانده و مشغول خواندن نماز شب مي شوم . حالم با شبهاي قبل فرق دارد ، انگار از
سوي خدا پس خورده ام ، دلم حسابي شكسته و آزرده خاطرم ، مي خواهم با خدا رك و پوست
كنده صحبت كنم ، راضي نيستم . دلم به قطع عضو راضي نيست ،اما اين نمازم با ساير
نمازهايم متفاوت است . حسابي ترسيده بودم ، نه از مرگ كه مرگ به لحاط كاريم هضم شده بود و
آرزويم بود ، بخاطر معلوليتم و احتمال تقض
عضو و قطع پايم .با تمام وجودم و با تمام خلوصم از خدا فقط شهادت را طلب
كردم و گفتم : خدايا منو با معلوليتم امتحان مكن . قبول دارم مردود شده ام . يا
شهادت يا سلامت . خدا را قسم ميدادم و زار زار گريه ميكردم. خدايا من
شهادت ميخواهم نه امتحان معلوليتم را . خدايا تحمل ديدن پدر و مادرم را با اين
معلوليت ندارم و خدا را به خون شهدا و بردن نامها آنان قسم ميدادم . *حسين
زنده دل همرزم - دوست – برادر و همشهريهم است و الآن در يك
سنگر در خط مقدم شلمچه ، حسين نيز مانند
هميشه براي نماز شبش بيدار شد و اما بعد ... اذان صبح شد
، نماز صبح هم خوانده شد . و بعد از خواندن قرآن ،به حسين گقتم ، حسين جان ، اين
قرآن ونامه سربسته وآن وسايل شخصي ام را در كوله مي گذارم ، زحمتش باشما ، بقرست پشت خط تا
تحويل خانواده ام داده شود . نمي دانستم
به بهترين دوستم كه پيمان اخوت و برادري بسته بودم چي مي گقتم ، فقط فهميدم
دستهايمان در گردن هم قفل شده وداريم زار زار گريه ميكنيم و او مي گفت مگه چه خبر شده
؟. چه خواب ديدي ؟ رسم دوستي و برادري اين نيست . مگه امروز قراره چه اتفاقي بيفته
؟ چي شده ؟ نامرد نارفيق ... من تو را تنها نميذارم . هر ماموريتي پيش آمد با هم
ميرويم . بهم قول داديم اگر امروز ماموريتي پيش امد با هم برويم . حسين از
كنار من تكان نمي خورد و با هم قران ميخوانديم و منتطر ابلاغ ماموريت بوديم ، ساعت
10:30 دقيقه صبح شد . نمي دانم چطور حسين لحظه
اي از من جدا شد . يكهو از بيرون سنگر صدائي شنيدم تخريبچي تخريبچي . بيرون آمدم .
گفتند ماموريت داريد . سريع حاضر شويد ، دنبال حسين گشتم ، پيدايش نكردم . حاضر
شدم و بيرون از سنگر رفتم . گفتند بايد دو
نفر باشيد ، زودتر . اين بود كه يكي از دوستان تخريبچي ديگرم ، بنام
سيد كاظم حسيني سريع آماده شد و راه افتاديم . ما دو نفر تخريبچي به اتفاق دو نفر از بچه هاي اطلاعات عمليات راه
افتاديم .ماموريت شناساني منطقه عملياتي و ميدان مين و ايجاد راهكار براي زدن معبر و عبور گردانهاي عملياتي بود . داشتيم
بين خط خودمان و دشمن با لحاظ تمام مسائل امنيتي و استتار راه ميرفتيم تا به منطقه ي مورد نظر برسيم . يك آن صدائي و احساس كردم پرواز ميكنم و درختان نخل زير پايم است و ديگر هيچي نفهميدم . نميدانم
چقدر زمان گذشت ، وقتي بخود آمدم كه با صورت روي زمين درازكش بودم و پاي راستم از ساق به پائين و
صورتم مي سوخت . ياد خوابم افتادم . يواش دستم را پائين بردم و پاي
راستم را لمس كردم . ديدم مشكلي نيست . پايم را تكان دادم ديدم باز مشكلي ندارد
فقط تركش به ساق پايم خورده ، انهم درست به همان نقطه اي كه خواب ديده بودم و نيز تركشي به چانه ام . خدا را هزاران بار شكر كردم .بعد از اطمينان از خودم ، سرو صداي
رزمندگان مي آمد كه كمك مي خواستند و عده اي با بلانكارد به سمت ما ميدويدند . به اطرافم نگاه كردم . گلوله توپ 120 ميليمتري درست خورده بود جلوي پاي من ، زمين جلوي من گود
شده بود . خيزان به عقب چرخيدم ، تمام بدن
سيد كاظم حسيني را غرق خون و لباسش را تكه
تكه ديدم ، خودم را به او رساندم ، اما
انگار خوابيده ، همانجا شهيد شده بود
. دو نفر بچه هاي اطلاعات عمليات هم شهيد شده بودند . سرو صدائي
بر پا بود ، نيروهاي كمكي رسيدند و ما را به پشت خط خودمان بردند ، آنهم زير باران
تير و خمپاره . شهدا ومن را پشت تيوتا گذاشتن و تيوتا با سرعت را ه افتاد . پشت تيوتا ، صورتم
را به صورت سيد كاظم چسباندم و با صداي بلند عربده مي كشيدم و او را صدا مي زدم
اما او شهيد شده بود . من را به نقاهتگاه علي بن ابي طالب رساندند و تحويل دادند و
شهدا را هم بردند . بعد از مداوا ، تازه بخود آمدم كه چه شده و من كجا ي كار هستم . در
ميان انبوهي از مجروحين . شنيدم قراره ما را به جائي ديگر ببرند . گريه امانم نمي
داد ، نيروهاي پزشكي فكر ميكردند بخاطر مجروحيتم ناراحتم ، منو دلداري ميدادند :
برادر تو كه زنده اي !! از تمام مجروحين هم حالت بهتره ، چرا اينقدر بي تابي ميكني
؟ اما من كار خودم را مي كردم . و به آنها گفتم براي خودم گريه ميكنم .بعضي هاشون
ميحنديدند !! به خدا مي گفتم : خدايا
چقدر زود خام شدي ؟ چه خوب به 50% حرفام جامه عمل پوشاندي ؟ من خواستم معلول نباشم
اما تومنوعليل كردي ؟ خوب بلدي دل بسوزوني ؟ به ياد سيد
كاظم بودم و آن خانواده اش ، پدر پير و فرسوده و گيسوان سپيدش ، مادر رنجكشيده و
چشم براهش ، كاش
جاهامون را ميتونستم عوض كنم . خاطرات آمدنش به شهر بجنورد و ميزبانيش مانند فيلم
از ذهنم ميگذشت . روز 25 ديماه 1365 اينگونه برايم رقم خورد " *- حسين
زنده دل در سال 67 به فيض شهادت نائل شد انشاالله
ادامه دارد . سركار بانو فرشته آلياسين فرزند ارشدسيد موسي آل ياسين و همسر حضرت آيتالله دكتر سيدمحمّد موسوي بجنوردي در رثاي پدرم سرودهاي سوزناك دارند كه آن نيز تقديم حضور ميگردد: "سلام بر كعبه" كعبه اي آرامش دلهاي ما كعبه اي زايشگه مولاي ما كعبه اي دارالشفاي مسلمين اي كه دنيا حلقه است و تو نگين در تو بنهاد از كرم ربِّ جليل حجرت الاسود به دستان خليل كعبه باشد مكه را دُر بر جَبين حلقه باشد اين جهان مكه نگين آه مكه دوست ميدارم تورا چون تو داري باب من را در خفا آه مكه در تو جا دارد دلم در دل تو خفته باب خوشگلم كن مدارا در گلت باشد دلم در بغل داري چراغ محفلم كن مدارا، بابِ من باشد غريب كو زايّام زمانه بينصيب او كه با إحرام آمد در بَرَت يا ربا، بخشش به حج أكبرت بارالها، رحمتش كن اين زمان او در اين ايام گشت از ما نهان او كه جمعه رفت از بهرنماز تانمايد با خدا راز و نياز برنداي ربّ خود لبيك گفت رفت قبرستان بوطالب بخفت چون خديجه هست امالمؤمنين در يسارش گشت مدفون اينچنين اي پدر مبروك بادت اين زمين با سعادت بودن و رفتن چنين اندر اينجا انبيا و اولياء سرنهادن بر زمين كبريا ...... او كه با احرام آمد در برت ياربا بخشش به حج أكبرت چون نبودم وقت رفتن در برش من سيهرو باشم اندر محضرش زين سبب سوزد هميشه جان من حال من داند فقط جانان من اي پدر بنگر كه جانم سوخته بس نه جان، روح و روانم سوخته زو بخواهم نك ببخشد دخترش تا ببخشايد خداي داورش اي پدرجان، دوست ميدارم تورا در كنارش ده پناهم اي شها اي پدر جا ده دلم را در گلت دوست دارم نك بيايم منزلت سرگذارم اين زمان بر پاي تو تا نبينم خالي هرجا، جاي تو اي عزيزانم بدايند قدر باب تا نباشيد اينچنين در اضطراب گر بدانيد او مثال گوهر است در شب تاريكتان او رهبر است من چه گويم باب كي آيد به دست تاكه هستش گير دستش به دست دست او گرمي دهد جان تورا جان تو گردد همي از غم رها گر دعايي ميكند آن جوهر است آن دعا بهتر ز درّ و گوهر است اين "فرشته" سوخته بال و پرش در طواف شمع يكتا گوهرش اين فرشته دختر موسي ولي ميسرايد شعر به از مولوي نوشته اند : روزي شيخ ما با مريدانش به تفرج رفتندي ،تابلوهاي كثيري در منع خلائق از معاصي ها بديدندي : قليان ممنوع - سگ ممنوع - موسيقي ممنوع - شنا ممنوع - خوردن و آشاميدن ممنوع - نگهداري سگ ممنوع - رقص وشادي ممنوع - بي حجابي ممنوع -ديش ممنوع - زدن ريش ممنوع - مشروب ممنوع - آب بازي ممنوع- بادبادك بازي ممنوع- دوچرخه سواري بانوان ممنوع - حرف سياسي ممنوع - نوشته جات سياسي ممنوع - تجمع سياسي ممنوع - مردن سيايس ممنوع - روضه سياسي ممنوع - غيرت و مردانگي ممنوع - ازادي انديشه ممنوع ووو.................................. شيخ به مريدان بفرمودندي : قدر اين آزادي دانسته و شكر گذار باشندي ، كه در اين كثرت مناعي " تجاوز به نواميس و احتلاس و دزدي و الواط گري " را آزاد گذاشتندي ، پس همه مريدان سر به سجده گذاشتندي شكر آزادي بي حد را بجا آوردندي و.... قرني گذاشتندي !!! اما القصه : ديشب در محله ما سرو صدائي پيچيد آنقدر كه اول فكر كردم بانگ جرس روز قيامت است . دقت كردم از بين ناله ها و فريادها صداي شنيده ميشد كه " كمك كنيد كمك كنيد دزد دزد " از پنجره نگاه كردم ، جند نفر در كوچه درگيري داشتند . خواستم به كمك بروم اما دخترم با گريه جلوي راهم را گرفت . خلاصه سر وصدا و فريادها آنقدر زياد بود كه خود را در وسط كوچه ديدم . پدر و پسري دزدي را گرفته بودند و اضطرابي داشتند كه جنسش برايم آشنا بود . كمك خواستن كه با 110 تماس بگيرم كه چنين كردم و... نكته جالب توجه اين بود كه : جمعيت كثيري ، همه كنار پنجره ها و بالكن ها تجمع كرده بودند و فقط تماشاچي بودند . هيجگونه دخالتي نمي كردند . حتي ضجه هاي پيرمرد مالباخته را مشنيدند و ميديدند اما : همه بي تفاوت بي تفاوت بودند . زنده اما شبيه مردگان اين در صورتي است كه اكثر اين تماشاچيان ، خود يا در فاميل خود "دزد زده " بودند و اين تلخي را چشيده بودند اما همه ساكت و تماشاچي بودند و هيچ كس به كمك اين پير مرد و پسرش نمي آمد و .... . با خودم فكر كردم علت اين سكوت مرگبار و حزن انگيز چيست ؟؟؟ آره : ماشين 405 منو كه دزديدند و بعد از كلي دوندگي و جنگ اعصاب ، و سرايت اين جنگ اعصاب به خانواده ، و بعد از 4 ماه درگيري و دوندگي ، دزدان را گرفتند .اداره آگاهي نمايشگاهي ترتيب داد كه در آن باند دزدان ، بيش از 120 ماشين را دزديده اند و ماشينها را پس از اوراق كردن ، وسايل را استوگ در بازار ميفروختند و ....نمايشگاه بزرگي وبا عظمت و با هيبتي بود . مالباخته ها از جمله اينجانب را دعوت كرده بودند و خلاصه كلي تبليغات.... شاد بوديم كه دزدان و باند آنان را گرفته و متلاشي كرده بودند و آب خنك گواراي وجود آن باند تبهكار باد . چندي نگذشت كه دزدان ماشينم آزاد شدند و محل كارم را پيدا كردند . و درخواست كردند كه بروم و تعهد محضري بدهم كه از آنها شكايتي نداشته تا به دادگاه ارائه نمايند و پرونده را مختومه نمايند . تحقيق كردم ، اكثر دزد زده هاتوصيه كردند كه اگر آرامش خود و خانواده را ميخواهيد ، بي فوت وقت رضايت بدهيد . و من چنين كردم . رفتم تعهد محضري دادم كه اينجانب ... مالباخته از آقاي.... رضايت كامل دارم و شكايتي ندارم . هزينه اين تعهد محضري را خودم پرداخت نمودم . حالا متوجه علت ضجه ها و گريه هاي دخترم و علت سكوت مردم را ميدانم . آنان تجربه كرده اند نتيجه ي كار را . و ادامه دزد 3000 میلیاردی ها هم.... القصه

شنیدم که دزدی زبل نیمه شب
ربود از طویله خر مش رجب
رجب تا که شستش خبر دار شد
جهان پیش چشمش شب تار شد
درون طویله دو زانو نشست
زمین و زمان را دم فحش بست
یکی گفت تقصیر از آن توست
که قفل طویله نبستی درست
یکی گفت گیرید معمار را
بنا کرده کوتاه دیوار را
یکی گفت تقصیر از شحنه هاست
که هر روز بر پا چنین صحنه هاست
یکی گفت: نه، بوده تقصیر خر
چرا ؟ چون که می کرد اگر عر و عر
و یا یک کمی جفتک و گرد و خاک
مسلم که آن دزد می زد به چاک
شنیدم که با غیض مشدی رجب
در آن بین می گفت : یاللعجب
که هر کس به نوعی ست در اشتباه
فقط دزد در این میان بی گناه
قلم دست هالو چو در کار شد
بدانید تاریخ تکرار شد
شنیدم که در حومه ی اصفهان
به شهری که نام خمینی بر آن
به دست گروهی از اشرار پست
حریم خصوصی مردم شکست
نه در شب، که در روز جمعی پلید
به دستان خود فاجعه آفرید
نه از چوب قانون هراسی به دل
نه از آدم و آدمیت خجل
شنیدم که فرمود شیخ الانام
نبودند زن ها علیه السلام
و آن دیگری گفت: از مرد و زن
همه مست بودند در انجمن
یکی گفت: آن جا به جای نماز
همه بوده مشغول آواز و ساز
یکی گفت : الحق که مردانشان
ز غیرت نبردند هرگز نشان
یکی از بزرگان صنف پلیس
چنین گفت با لحن رک و سلیس
که تحقیق کردیم بسیار زود
«حجاب زنان» مشکل کار بود
خلاصه همه بوده تقصیر کار
به جز آن تجاوز گر نابکار
کجایی ببینی عمو مش رجب
که ما خوش بتازیم ، دنده عقب
اگر در دهات تو خر می برند
در این خطه ناموس را می درند
جلو روی شوهر ، برادر، پدر
تجاوز نمایند بی دردسر
چرا این همه ظلم و هتک زنان
در املاک آقا امام زمان
» روزهائي به رنگ شفق - قسمت هفتم
» روزهائي به رنگ شفق - قسمت ششم
» روزهائي به رنگ شفق -قسمت پنجم
» روزهائي به رنگ شفق - قسمت چهارم
» روزهائي به رنگ شفق - قسمت سوم
» روزهائي به رنگ شفق - قسمت دوم
» روزهائي به رنگ شفق
» به بهانه سالگرد درگذشت پدر در مكه و خواندن فاتحه اي
» دزد ديشب محله ما
| Design By : Pars Skin |

